خورخه لوئیس بورخس ‏ نویسنده، شاعر و ادیب معاصر آرژانتینی بود. وی از برجسته‌ترین نویسندگان آمریکای لاتین است. شهرت او بیشتر به خاطر نوشتن داستان کوتاه است. ویکی‌پدیا

پرسش‌گر:
عشق در زنده‌گی شما چه‌گونه بوده است؟ دست‌ودلبازانه؟ سهل‌انگارانه؟
بورخس:
چه بگویم، شاید به‌تر باشد بگوییم پایدارانه!!

● عشق باعث خرسندی شماست؟
■بله، قطعاً.

● شما همراهی را که همیشه در زنده‌گی انتظارش را می‌کشیدید، یافته‌اید؟ در این‌جا از شعر و ادبیات حرف نمی‌زنیم.
■ بله، اما این سوال کمی شخصی است. ترجیح می‌دهم پاسخ ندهم.

● آخر خودتان در شعر گم‌شده‌ در کتاب طلای ببر‌ها گفته‌اید:
محبوب من کجاست؟
همو که می‌توانست باشد و نیست
محبوب شاد
و یا غمگین ماتم‌زده‌ام
کسی که می‌توانست شمشیر یا سپرم باشد و نبود.
محبوب گم‌گشته‌ام کجاست؟
محبوبی از تبار پارس و یا نروژی
سعادت بینایی‌ام کجاست؟
بینایی‌ام کو؟ دریا کجاست؟
آه، کجاست فراموشی؟
تا که از یاد ببرم هر آن‌چه هستم.
آن شب ناب کجاست؟
که روز پر مشقت‌اش
به دهقان سختکوش امان دهد؟
چنا‌ن که ادبیات می‌خواهدش
من نیز به محبوبی می‌اندیشم
که هماره انتظارم را می‌کشید
و شاید، هنوز هم انتظارم را می‌کشد.
■ بعد از این همه سال هنوز انتظار می‌کشم. اما خب جریان چیز دیگری است.

● یار دیگری؟
■ بگذریم. به‌تر است در مورد این مسائل شخصی صحبت نکنیم.

● بله اما چیزی که برای‌ام جالب است که جدا از عشق یک زن و مرد، جدا از عشق دو انسان، عشق و خوشب‌ختی چیز دیگری هم هست، نه؟ خوشبختی چیست استاد؟
■ نمی‌دانم ،

● آقای بورخس، می‌دانیم که نابینایی یک‌جور محدودیت است، مشکلاتی به همراه دارد. شما این را قبول دارید؟
■ بله خب، نابینایی شکلی از تنهایی است.

● بله، یک جور تنهایی است. با این‌حال پیش آمده فکر کنید که نابینایی‌تان به‌نوعی کمک‌تان کرده است؟ و سدی در راه پیشرفت‌تان در نویسنده‌گی بوده است؟
■ بله، شاید.

● نابینایی را ترجیح می‌دهید یا این‌که ترجیح می‌دادید می‌توانستید ببینید و از بینایی‌تان لذت ببرید اما درعوض چنین چیزی راه پیشرفت را برای‌تان باز نمی‌کرد؟
■ حق با شماست. نابینایی گاهی در حرفه‌ام کمک‌ام کرده است، اما خب شرایط‌ام این است، جور دیگری ممکن نیست. این‌طور پیش‌ آمده. درحال‌حاضر این شرایط را پذیرفته‌ام و آن‌را ارج می‌نهم. اما حرف‌تان را قبول دارم، همیشه می‌گویم که نابینایی‌ام به نوعی عامل پیشرفتم بوده است و به آن خیلی مدیون‌ام.

● شما حاضر بودید همهٔ آثارتان را در قبال برگشتن بینایی‌تان بدهید؟
■ نه. باز هم نه. سرانجام چه اهمیتی دارد که آدم رنگ چیزهای بی‌اهمیت را ببیند.