از متن کتاب:
الملازم چارپایه گذاشت. رفتم بالا. العقید بلندگوی دستی داد دست‌ام. سینه‌ام را صاف کردم و با طمانینه حرف زدم. اوّل الرفیق‌الرییس را ستایش کردم، بعد گفتم هرکسی می‌گوید الرییس دیکتاتور است، غلط می‌کند – یعنی اشتباه می‌کند و هرکس می‌گوید دستگاه حکومتی در اختیار حزب است و فاسد است اشتباه می‌کند، هرکس می‌گوید الجیش زور می‌گوید اشتباه می‌کند، هرکس می‌گوید ایل و تبار الرفیق‌الرییس مملکت را غارت می‌کنند اشتباه می‌کند.‌ هرکس می‌گوید سنگ را بسته‌اند و سگ را گشوده‌اند، اشتباه می‌کند و مَخلص کلام هرکس هرچه می‌گوید اشتباه می‌کند. آدم نمک‌نشناس همین است‌؛ الرفیق‌الرییس دلسوزی به این نازنینی داشته باشی، زنده‌گی‌ات این‌طور پروپیمان باشد، از دموکراسی فردی و جمعی و سیاسی و اجتماعی برخوردار باشی، کار باشد، پول باشد، سرتاسر خیابان‌ها – حتا کوچه‌پس‌کوچه‌ها – به عکس الرفیق‌الرییس مزّین باشد – عکس در لباس سربازی، عکس در جلباس، در لباس ژنرالیسیسمی، در رخت روستایی – هم چفیه و هم عقال و هم دشداشه – و عکس با رخت ریاست کل و یونیفورم فرماندهی کل الجیش‌الکبیر – البحریه و البرّیه و السماییه و حتّا تحت‌الماییه و یحتمل تحت‌الارضیه! این‌ها همه باشد آن‌وقت وطن‌فروش بشوی.

روایت مردی‌ست که از بی‌پولی و فقر و نظام استبدادی خسته شده است و ناگهان درمی‌یابد شخص اول مملکت از این بیدادها بی‌خبر بوده و در رسانه‌ها از مردم می‌خواهد فاسدان و متجاوزان را معرفی کنند … راوی این کار را انجام می‌دهد و از او قدردانی می‌کنند و به عنوان نماد آزادی بیان از او در رسانه‌ها استفاده کرده و برای ادامه تحصیل وی را به اروپا می‌فرستند …



کتاب آدم زنده نثر و روحی مستقل از دیگر آثار محمود دارد. بسیار ساده و راحت نوشته شده و از لایه‌بندی‌ها و پیچیده‌گی‌های نثر محمود در آن نشانی نیست. کتاب در وارسته‌گی کامل آن‌چه یک داستان باید داشته باشد را در موجزترین شکل بدون هیچ زیاده‌گویی و حاشیه‌روی به مخاطب ارائه می‌دهد. محمود از همان نام اثر آغاز می‌کند. آدم زنده. زنده بودن آدمی دلیل و برهانی نمی‌خواهد و تناقضی که در عبارت وجود دارد در طی داستان پارادوکس زنده‌گی و مرده‌گی را در جامعه‌ی توصیفی محمود عیان می‌سازد. طنز بی‌نظیر داستان از مهارت و طنازی محمود حکایت می‌کند چندان‌که با تدبیر ترجمه بودن کتاب، محمود به عنوان مترجم در پاورقی و پانویسی نوشتن برای بعضی کلمات و رویدادها هم توجه و تمرکز مخاطب را طلب می‌کند و هم طنز دوباره‌ای می‌آفریند و اهداف پنهان کلمه را آشکار می‌کند. به‌طورمثال در توضیحی با دو کلمه‌ی “نصب” و “آویزان” بازی می‌کند.
رویدادهای کتاب در جامعه‌ی استبدادزده‌ای رخ می‌دهد که شخصیت‌ها و انسان‌ها فارغ از نام‌هایی که دارند با القاب‌شان زنده‌گی می‌کنند و القاب آن‌ها دلالتی بی‌واسطه دارند از تفکرات ایدئولوژیکی که در پس آن‌ نام‌ها نهفته است و نشان از رویکردهای ایدئولوژیکی دارند که به فاشیست و توتالیتر و استبداد ختم می‌شود. محمود تمامی قواعد حکومتی را به بازی می‌گیرد تا جدای از محل وقوع رخدادها روح استبداد را در هر ناکجاآباد نشانه برود و اشاره‌ی بسیار هوشمندانه‌ای دارد [و بر آن تاکید می‌کند] که نخست عوام‌پروری وجود دارد و حاکمیت بدون وجود و پرورش عوام دلخواه خود نمی‌تواند از گزینه‌ی عوام‌فریبی استفاده کند. و در بطن این حرکت سیاسی که از قلّه‌ی حاکمیت جاری شده و به بستر جامعه تسری می‌یابد اثبات می‌کند که اساس تمامی آن‌چه در یک سیستم استبدادی اتفاق می‌افتد دروغین است چه حرکت حزبی باشد، چه رفتار مذهبی، چه خاستگاه رسانه‌ای داشته باشد و چه در بطن جامعه در همسایه‌گی انسان رخ بدهد. در جامعه‌ای که روح استبدادی در آن دمیده شده باشد هر حرکتی در خود نشانی از دیکتاتور کوچکی دارد که از روح دیکتاتور بزرگ ارتزاق می‌کند.
محمود به‌درستی نشان می‌دهد که عناصر و ابزار انسانی حاکمیت که در بستر جامعه در حال نفس کشیدن‌اند نابسامانی اوضاع را در بی‌خبری “حاکم” توجیه می‌کنند و در پاره‌ی دوّم داستان نشان می‌دهد که روح جامعه از این دروغ‌ها و الزامات استبدادی باخبر است ولی با ترفندهای حاکمیت به ابتذال‌های خویش مشغول شده و با خُردترین بازی‌های سیاسی در بستر اجتماع سرگرم می‌شود تا به‌طور کامل دوشیده شده و نابود گردد؛ و بی‌خبری حاکم دروغی بزرگ بیش نیست هرچند که در صحت آن نیز نشان از بی‌کفایتی او دارد.
در جامعه‌ی استبدادی آدم زنده‌ی محمود تنها کسانی حق حیات دارند که مجیزگوی قدرت باشند و شرط آدم زنده بودن متملق بودن اوست.

پینوشت :

کتاب نخستین بار به نام ممدوح بن عاطل ابونزّال چاپ می‌شود و به عنوان اثری که محمود آن‌را ترجمه نموده است. هدف این است که واکنش‌های تخریبی نسبت به آن‌چه در متن کتاب نوشته شده است را به حدّاقل برساند.
[احمد محمود در کتاب “قصّه‌ی آشنا” نشان می‌دهد به مقلوب کردن اسامی علاقه داشته و البته مهارت دارد.] ممدوح مقلوب “محمود” است و البته عاطل از “اعطا” چیزی در خویش دارد و … در شرح زنده‌گی‌نامه‌ی ممدوح تولدش ۱۹۳۱ قید شده که همان ۱۳۱۰ است و … شهر راوی “بصره” است که مادام مقابل زیبایی بوده برای “خوزستان” بوده و انتقال راوی به “بغداد” نقل مکان محمود در جوانی به “تهران” است.
از این کدها که بگذریم احمد محمود در دو گفت‌وگو به‌طور مستقیم از ترجمه نبودن اثر می‌گوید. با برزو نابت در “محمود، پنجشنبه‌ها، درکه” و با سلیم عبدالامیر در دیدار و مصاحبه‌ای.

معرفی و پینوشت توسط “Dance With Books”