گهگاه خواب دخترکی می‌بینم کم‌سال
که قرار است روزی مادر من باشد.
دخترکی که بازی‌هایش شبیه بازی نیست
و کارنامه‌ی درخشانش
با اشک دوری از مادر شسته شده!
توپش را زمین می‌زند٬ و می‌شمرد؛
و آنچه می‌شنود چیزی نیست
جز صدای توپش – و دلش!
رنگ پریده‌اش را لبخندی زینت نمی‌دهد
خودش را می‌بیند در آینه؛
همبازی خودش!
لی‌لی‌کنان از خط‌ها می‌گذرد؛
و‌ چون می‌گذرد از ته خط؛
می‌ماند میان نرفتن و رفتن
فکر می‌کند به من

  • به غریبه‌ای –
    که قرار است روزی فرزند او باشد
    نمی‌داند که بهتر است روزی – کی؟ –
    به دنیا بیاوردم یا نه؟
    نمی‌داند که اندوه
    برای توشه سپردن به کودکش کافی ست؟
    فکر می‌کند؛
    به مردی که قرار است روزی – کی؟ –
    زیر سقفش باشد.
    مردی ندیده؛
    که کیست؟ و کجاست؟
    و هر جا هست و هر که هست
    شاید اکنون در خیال او‌ هم نیست!
    مردی که شاید اکنون
  • وجب به وجب –
    در کار مساحی بیابان‌هاست؛
    و‌ گاهی شعری می‌نویسد کنار اسناد دولتی!
    مردی که از کولاک کوبنده‌ی برف
    پناه برده زیر شکم اسبی
    و‌‌ نمی‌داند حالا یخ می‌زند یا کی؟
    و‌ چون واپسین امید سر سوزنش
    شاید فکر می‌کند
    به لبخند اندوه‌زای دخترکی تنها
    در جایی دور؛
    مانده میان نرفتن و رفتن
    بر خط‌کشی یک بازی.
    دخترکی ندیده
    که کیست؟ یا کجاست؟
    و هر جا هست و هر که هست
    چیزی ندارد؛
    جز مانندی در آینه
    جز توپکی لرزان در دو دست
  • و قلبی که گرم شده٬ از بس تند می‌زند –
    جز خیال گنگی از مردی زیر شکم اسبی در کولاک
    جز کارنامه‌ای
  • با ده ردیف بیست –
    تا با آتش آن گرم کندش!