روزگاری ایرانیان سه شعار «گفتار نیک»٬ «پندار نیک» و «کردار نیک» را طرح کردند. شاید در نگاه اول این‌گونه به نظر رسد که این سه شعار برآمده از ذات ایرانیان آن روزگار بوده است٬ اما به گمانم می‌توان از زاویه‌ی دیگری هم به ماجرا نگاه کرد‌. اصلن می‌توان پرسید٬ اگر ایرانیان چنین خصایل نیکی داشتند٬ پس چه نیازی بود که آن را در قالب شعار درآورند؟ نه٬ ماجرا این نیست. نیاکان ما آرزوی گفتار٬ پندار و کردار نیکی را داشتند که شاید در آن زمان کیمیا بود.

واقعیت این است که زبان فارسی مملو‌از تعارف و مبالغه و گزافه‌گویی است که صورت آبرومند دروغ هستند. وقتی دیوان شعرای ایرانی را می‌خوانید به وفور با این واژه‌ها مواجه می‌شوید٬ گو اینکه همه در تلاش‌اند به نحوی از واقعیات حذر کنند یا حداقل٬ واقعیت را پشت واژه‌ها پنهان کنند که این هم شکل دیگر دروغ‌گویی است.

یکی از نمونه‌های فوق‌العاده در متون فارسی٬ مقدمه‌ای است که «عزیز نسفی» بر «کشف الحقایق» نوشته است. عنوان کتاب به مخاطب چنین القا می‌کند که قرار است از حقایقی یا رازهایی پرده برداشته شود٬ اما چه انتظار عبثی. نویسنده در همان مقدمه به جد می‌نویسد:
«… سعدالدین حموی حکایت می‌کرد … می‌گفت که معانی‌یی که من در چهارصد پاره جمع کتاب کردم٬ عزیز آن جمله را در ده رساله جمع کرده و هرچند که من در اخفا و‌ پوشیدن سعی کرده‌ام٬ او در در اظهار کوشیده. اندیشه می‌کنم که مبادا از این رهگذر ناجنسی آزاری به او برساند. » پس عزیز به این نتیجه می‌رسد که «… آنچه اختیار این درویش است در این کتاب ذکر نکردم تا نظر نامحرمان بر آن بیفتد …»
به این سبب که از عوام به ایشان ملامت و زحمت بسیار رسد. پس تدبیر ایشان آن است که زبان نگه دارند و یا به دیوانگی خود را مشهور گردانند. بنابراین در کتاب خود هیچ حقیقتی از افکار و اعتقادات خویش ننوشته است. آن‌قدر می‌ترسد و آن‌قدر احساس خطر می‌کند که نمی‌تواند هیچ حقیقتی را بیان کند و بنابراین فقط نقل قول می‌کند.
یا نمونه‌ی دیگر حاشیه «بوعلی سینا» بر کتاب «معراج‌نامه»ای است که آن را برای دوستی محرم نوشته تا به دست نامحرم نیفتد. چرا که «بوعلی» می‌ترسید بخشی از تفسیر وی بهانه‌ای برای بهانه‌جویان و هیاهوطلبان فراهم کند.
به‌راستی که رمز و راز زبان و هنر فارسی شگفت‌آور است و این پرسش را به وجود می‌آورد که‌ چرا ما در زبان و هنرهای‌مان این چنین از واقعیت می‌گریزیم و پناه می‌بریم به تخیل و عناصر غیرواقعی و یا غیرزمینی. به عبارتی٬ هر آنچه زمینی و‌ ملموس است٬ در نظرمان بی‌ارزش جلوه می‌کند و آنچه غیرطبیعی است٬ ارزشمند تلقی می‌شود. مثال دیگر آن ‌هم هنر مینیاتور است که هیچ پای‌بندی به واقعیت ندارد٬ آدم‌ها بزرگتر از درخت و درخت٬ بزرگتر از کوه تصویر می‌شود. چه دروغ زیبایی. مثل همان تعارف‌های ما می‌ماند که رفته‌رفته جنبه‌ی زیباشناختی پیدا کرده است و‌ همچون جواهر از کلام ایرانیان بیرون می‌ریزد.

این مسائل را می‌توان از زوایای مختلف و در چارچوب نظریه‌های مختلف تحلیل کرد٬ اما شخصن علاقه دارم که رابطه‌ای میان استبداد و پرده‌پوشی٬ و استبداد و‌ دروغ برقرار کنم؛ آن‌چنان که «ژاک رانسیه» فیلسوف فرانسوی می‌گوید:
«میان دموکراسی و عریانی و شفافیت رابطه‌ی مستقیمی وجود دارد. سخن پوشیده٬ مبهم و پر رمز و راز بیش از هر چیز دیگر نشانه‌ی حضور استبداد و غیاب آزادی است.»
آنچه در ایران «همواره» وجود داشته٬ «ممنوعیت تفکر» بوده است و اگر در فرهنگ‌های دیگر ابتدا از هر چیز به تابوهای عمل جنسی و‌ … اهمیت می‌دادند٬ در ایران تفکر و اندیشه تابوی اصلی بوده است. پس چه توقعی است اگر در این شرایط دروغ و ‌دروغ‌گویی رواج پیدا نکند؟
آدم‌ها سخن راست نمی‌گویند چرا که می‌ترسند؛ ترس از مجازات٬ ترس از دست دادن منافع و یا ناموس. همه‌ی این‌ها در پدید آمدن خصلت دروغ‌گویی موثر بوده‌اند.

دوست داشتم این متن را به مقاله‌ای که پیش از این نوشته‌ام٬ ارجاع دهم٬ اما از آنجا که ممکن است به آن مقاله دسترسی نداشته باشید٬ خلاصه‌اش را باز‌می‌نویسم. مقاله «ریشه‌های خودکامگی در ایران» نام دارد. «ارسطو» بر این باور بود که «خودکامگی» مخصوص ایرانیان بوده است و سایر ملل از ما تقلید کرده‌اند. البته که استبداد همه‌جا و از جمله در یونان و رم هم بوده است٬ اما فرق است میان خودکامگی و استبداد.
دو نوع شیوه‌ی حکومت‌داری متفاوت است.
تنها یک «حاکم خودکامه» می‌تواند همه‌ی تصمیم‌ها را به صورت فردی اتخاذ کند٬ نه یک فرمانروای مستبد که طبق قانون و آن هم در زمان جنگ و در جبهه می‌توانست چنین کند٬ ولی متاسفانه حاکمان ما «همه وقت» و در «همه جا» خودکامه بوده‌اند. پس شگفت‌آور نیست که اگر دروغ در فرهنگ این مردم ریشه می‌دواند.

“محمد صنعتی”