«سهراب شهید ثالث» روسپی‌خانه‌ای را به تصویر می‌کشد متشکل از چند زن که روسپی‌گری را به عنوان شغل انتخاب نموده‌اند و‌ تحت نظارت یک مرد اقدام به پذیرفتن مشتری‌های جنسی خود می‌کنند. اینجا “اتوپیا” قرار است نطفه ببندد‌. زنانی (انسان‌هایی) که هر کدام دغدغه‌های زیستی و آرمانی خودشان را دارند و پناهگاهی می‌جویند و سکوی پرشی به آرمانها.
شاخص‌های یک “اتوپیا” را می‌توان بر چهار محور استوار دانست: «عدل» «شجاعت» «اخلاق» و « خویشتن‌داری». انسان‌های سهراب شهید ثالث برای رسیدن به این اتوپیا کدام یک از این فاکتورها را دارا هستند؟ آنها انسان‌هایی هستند که قربانی «انتخاب»‌های خویشتن‌اند. در متعالی‌ترین وجه امکان وجودی این جامعه‌ای که همه چیز در آن خریدنی و فروختنی ست ولیکن قیمت آنها متفاوت می‌نمایاند (دختر برای بوسه ووو مبلغی خارج از همبستری طلب می‌کند از مشتری جنسی‌اش) انسان‌ها از «انتخاب کردن» به «انتخاب شدن» می‌رسند. جامعه‌ی بسته‌ی شهیدثالث یک نظام توتالیتار است که در آن استعمار حرف نخست را می‌زند٬ آنهم استعمار تحقیری. تمامی کنش‌ها و واکنش‌های مرد حاکم بر روسپی‌خانه حقارت‌آمیز است. (القای حس‌های تحقیر با زوم‌آوت‌های شهیدثالث معرکه است). کارگردان تمامی مولفه‌های حاکمیت توتالیتار را در این فاحشه‌خانه‌ی انسانی لحاظ می‌کند. از تک ایدئولوژی بودن٬ رهبری مطلقه‌ی یک شخص٬ انحصارهای نظامی و ارتباطی و اقتصادی. حاکم تمامیت‌خواه تحت هیچ شرایطی از قدرت کناره نمی‌گیرد. ( در اوج سردرد در انفعالات بدنی تنها در مقابل صندلی به تعظیم و سجود می‌افتد) و هیچکس را در اندازه‌ی قامت خویش نمی‌بیند.
در این جامعه هیچ آزادی‌‌یی وجود ندارد٬ حتا آزادی‌های کوچک شخصی نیز سلب می‌شوند. (عدم پس‌انداز شخصی – خریدهای شخصی)
در دنیای اتوپیایی تصویرشده‌ی شهیدثالث حتا مذهب هم تحت لوای استعمار بدل به یک استعمار کوچکتر می‌شود فقط برای بهره‌برداری و ارضای خویش و این مهم را حتا در تجاوز به انسان‌ها اعتبار رهایی خویش می‌داند. (گردن‌بند صلیبی که در هنگام همبستری در توالی زمانی یکسان به صورت زن ضربه می‌زند)
در کنش‌های هر روزه‌ی (نماهای تکراری) جامعه‌ی استعمارزده حتا عصیان‌های فردی به همان ورطه‌ی روزمره‌گی می‌افتند (تکرار موتیف‌های یکسان موسیقی) در این مرحله حتا طبقه‌ی تحصیلکرده نیز به سمت شاخص‌های اقتصادی سوق داده می‌شود و هیچ مفری حتا از ممر روشنفکری نیز وجود ندارد. (بازگشت‌های مجدد دختر دانشجو به فاحشه‌گی)

انسان‌ها معمولن برای رسیدن “اتوپیا”٬ ابتدا رویای «آرمانخواهی» و «آرمانشهری» دارند؛ پس از آن در دل یک حرکت جمعی به سمت “اتوپیا”٬ دچار «استبداد» می‌شوند. در این نقطه برای رسیدن به اتوپیای دیگر٬ انسان بایستی اتوپیای پیشین را در ذهن یا تصمیم خویش ویران سازد. این «شکست اتوپیایی» باعث قیام و انقلاب می‌شود ولیکن‌ در پی ویرانی یک اتوپیا برای بازسازی‌اش یک پارادوکس درونی نیز رخ می‌دهد که هیچ رهاورد و رهیافتی برای انسان ندارد. انسان خودفروش (به چه می‌فروشیم خود را؟ قدرت٬ ثروت٬ شهرت٬ …) و فاحشه‌های عملی و مغزی حتا در پی قیام خود و قتل مستبد و دیکتاتور پیشین٬ ذره‌ای از روسپی بودن‌شان دور نمی‌شوند. اینان هنوز روسپی‌اند ولیکن شاید «روسپی‌های انقلابی» یا «روسپی‌های قاتل». آری شاید در پی جامعه‌ای که به اتوپیا می‌اندیشد ولی فاقد عدل٬ اخلاق٬ شجاعت و خویشتن‌داری است هیولاهایی هم بمیرند ولیکن «نظام هیولایی» و «تفکر هیولاپرور» باقی ست. (نحوه‌ی ایستادن زن قاتل در پایان‌بندی فیلم) + (همه‌ی ما دیکتاتورهای کوچکی در نهاد خویش داریم که مترصد رشد سرطانی‌اند)
چگونه است که انسان‌ها از اتوپیسم به دیستوپیسم می‌رسند؟ از یک آرمان‌شهر به پادآرمان‌شهر؟ از تفکر یک مدینه‌ی فاضله به مدینه‌ی فاسده؟
سهراب شهیدثالث با همان نماهای مشهور ساکن و با سادگی عریان‌اش نگاه چخوف‌وار به اتوپیا دارد.
نام شهیدثالث در زمره‌ی روشنفکرترین کارگردانان ایران باقی می‌ماند.

“معرفی از Dance With Books”