من، به عنوان حسود ، چارچندان رنج می‌کشم: چون حسودم، چون خودم را به این خاطر سرزنش می‌کنم، چون می‌ترسم حسادت‌ام به دیگری آسیب برساند، چون اجازه می دهم اسیر یک ابتذال شوم: من از مطرود بودن، متجاوز بودن، مجنون بودن، و معمولی بودن رنج می‌کشم.

سخن عاشق/ رولان بارت/ ترجمه پیام یزدانجو

نشناختنی:

خود را هلاک کردن، به آب و آتش زدن برای چیزی نفوذ ناپذیر، یک ایمان کامل است؛ بدل کردن دیگری به معمایی حل ناشدنی که زندگی من منوط به آن می‌شود: دیگری را به مقام خدایی رساندن. من هرگز نمی‌خواهم معمایی را که دیگری برایم طرح می‌کند حل کنم: عاشق اودیپ نیست. پس، همه کاری که باید بکنم تبدیل کردن جهل خود به حقیقت است. این راست نیست که هرچه عاشق تر باشی بهتر درک می‌کنی؛ همه آن چه عشق و عاشقی از من می‌خواهد فقط درک این حکمت است که: دیگری نشناختنی است. پس من در مسرت عشق ورزیدن به یک ناشناس غرق می‌شوم، آن که تا ابد ناشناس می‌ماند- سیری عارفانه: من آن را می‌شناسم که نمی‌شناسم.

سخن عاشق/ رولان بارت/ ترجمه پیام یزدانجو

یا، به جای تلاش برای تعریف کردنِ دیگری ( «او چیست؟»)، به خویشتن رو می‌کنم: «من چه می‌خواهم، چه می‌خواهم درباره او بدانم؟» چه خواهد شد اگر من بخواهم تو را نه به عنوان یک شخص که به عنوان یک توان تعریف کنم؟ و اگر بخواهم خودم را توانی در برابر این توانی که تو هستی تعریف کنم؟
این خواهد شد که: دیگریِ من با رنج و لذتی که به من می‌بخشد تعریف می‌شود.

ژید: (درباره همسرش) «همچون همیشه، برای درک آن چه با تو فرق دارد باید عاشق‌اش باشی.»

سخن عاشق/ رولان بارت/ ترجمه پیام یزدانجو

تمنای عشق
ساتیر می‌گوید:
می‌خواهم  که میل‌ام بی‌درنگ ارضا شود. چهره خواب آلوده، لب‌های آویزان، و دست‌های فرو افتاده خود را که می‌بینم، دلم می‌خواهد بتوانم زیر مشت و لگدشان بگیرمشان. این ساتیر_ فیگور بی‌درنگی_ متضاد فیگور تمنا است. در حال تمنا، من فقط انتظار می‌کشم: «من در اشتیاقِ خود نسبت به تو هیچ حد و مرزی نشناخته ام.» ( میل/ به اشتیاق همه جا هست، اما در وضعیت عاشقانه به چیزی کاملا خاص بدل می شود: تمنا.)

سخن عاشق/ رولان بارت/ ترجمه پیام یزدانجو