دوست عزیز، راستی که قلب آدمی چیست! من، تویی را که دوست دارم و دلبسته‌اش هستم می‌گذارم و می‌روم و خوشحالم! می‌دانم که تو می‌بخشی‌ام. آخر مگر آشنایی‌های دیگرم را هم سرنوشت برای آن دستچین نکرده بود که به دلِ مثل منی رنج برساند؟ 

یوهان ولفگانگ گوته/ ‏⁧رنج های ورتر جوان

یادِ قصه آن اسب می‌افتم که دل‌زده از آزادی زیرِ بار و زین رفت و تا جان داشت باید سواری می‌داد، باز دوباره دو دل می‌شوم.
عزیزم! آیا در سینه من این میل به تغییرِ موقعیت نشان یک دلزدگیِ ناخوشایند نیست که همه جا دنبالم می‌کند؟

یوهان ولفگانگ گوته/ ‏⁧رنج های ورتر جوان

⁩ ‏و آیا سرنوشت چیزی جز این است که سهم خود را از بار رنج به دوش بکشیم و جاممان را تا به جرعه‌ آخر بنوشیم؟

یوهان ولفگانگ گوته/ ‏⁧رنج های ورتر جوان

حال کنونی من مثل آن نگون بخت‌هایی است که در گذشته‌ها در تسخیر شیطان گمان‌شان می‌کردند. من گاه دستخوش چنین حالی می‌شوم، و این نه ترس است، نه اشتیاق. بلکه تلاطم ناآشنای درونی است که گلویم را در پنجه خودش می‌گیرد و می‌خواهد سینه‌ام را بشکافد!
وای! وای! برای من جز این نمی‌ماند که در حال و هوای هراس‌انگیز شب‌های این فصل بی‌ترحم، به شبگردی بروم.

یوهان ولفگانگ گوته/ ‏⁧رنج های ورتر جوان

طبیعت انسان مرزهای خود را دارد، شادی و غم و درد را تنها تا میزانی معین بر می‌تابد و این مرزها که شکست، انسان هم از پا در می‌آید. پس بحث در اساس این نیست که آیا فلان آدم قوی است یا ضعیف؟ بلکه صرف‌نظر از آن که رنج روحی باشد یا جسمانی، می‌پرسیم آیا این آدم در حدِ توان خود تحمل کرده است؟ به گمان من، همچنان که ضعیف خواندن انسانی  که از یک تب بدخیم جان باخته کاری نابجاست، نازیبنده هم خواهد بود آن آدمی که جان خودش را می‌گیرد، ترسو خطابش کنیم.