شش کلاس ابتدایی رو در مدرسه ی بهرام و دبیرستان رو در جمع گلهک تحصیل کردم . در دوران مدرسه منزوی بودم .رفاقتی با کسی نداشتم و زنگ های تفریح یک گوشه می ایستادم و به بچه ها نگاه می کردم .در مجموع شاگرد متوسطی بودم ، ریاضیاتم ضعیف بود ، نقاشی ام بد نبود و شعر رو خیلی خوب حفظ می کردم . تو کلاس هم همیشه خودم رو پشت همکلاسیای دیگه پنهان میکردم که دیده نشم .و به نظرم تو این کار موفق هم بودم . برای اینکه کمتر معلمی من رو به اسم یا قیافه می شناخت . به خاطر همین میل به تنهایی و گریز بود که در هجده سالگی از خانواده جدا شدم . تمام کودکی و نوجوانی من در گندمزار پشت خونمون ، در طبیعت بین درخت ها و کرت ها گذشت . دور تا دور خونه ی ما هیچ خونه ای نبود ، تا چشم کار میکرد سبزه و گندمزار دیده می شد. بیشتر وقت ها تنها و گاهی با دوستان موقع درس خوندن وقت رو تو طبیعت میگذروندم ، خاطرم هست با دوستان بین دو کرت قدم میزدیم و قرار می گذاشتیم هر نیم ساعت بین درس خوندن یه گپی بزنیم ، وای که چه روزگار خوبی بود ، اون وقت ها به جز رادیویی که تمام دلخوشیمون شنیدن برنامه ی گلها و صدای بنان ازون بود و حظور در طبیعت بکر و دست نخورده امکانات دیگه ای نداشتیم . اما الان فکر میکنم که درخت های زیادی هستند تو طبیعت که منتظرند ، برم و ازون ها عکاسی کنم ، تو نور روز ، تو مه ، تو تاریک روشن صبح ، تو فصل های مختلف . ولی درخت های کودکیم دیگه وجود ندارند ، همه ی اون گندمزار ها خونه شدند ، مثل دوست های زیادی که بودن و یواش یواش یکی بعد از دیگری میرن . ازون موقع ها زیاد یادم هست ، برای اینکه همون چیز های قدیمی و کوچیک آدم رو دلخوش میکنن ، دنیای دیگه ای بود که با دنیای الان خیلی فرق داشت . ..

یادداشت ها – عباس کیارستمی